
من اهل ایرانم-اهل
سرزمین پارس
سرزمین چهارفصل و
سرزمینی باطبیعتهای زیبا
سرزمین شیرمردان
وابَرمردان حق
سرزمینی باطراوت
باصفاوباتفاوت
سرزمینی مملو ازاسلام
ودین
سرزمینی که در آن
مردم آن بیدارند
بانگاهی عاقبت بین،
ودلی شاد و مُخی پُر
سرزمینی در میان
سرزمینهای دِگَر،پرزافکاری فراوان
میهنی دارم که در آن
خاطراتی از بزرگان وعزیزان
موج موج وپرتلاطم –قصه
های شیرمردان وسپه سالار مردان
ازقدیم وازکنون در
پرتو خورشیدتابان وبه سرمای زمستان
هرکجابودند وهستند
بادلی عاشق به میهن،
همچنان درروبروی
دشمنی با کینه و پرازطمعهای فراوان
سینه های خود
سپرکرده،به جنگ با عدو ،
چشم از زن وفرزند ومال وجان خودبسته ،شتابانندو عاشق،
همسفربا اقتدارو
افتخاری بس عجیب وماندنی،در خاطرات سبز مردم.
من اهل ایرانم –اهل استان
خراسان،
ساکن شهرمولایم رضا(ع)،شهرمشهد-شهرمردان
خدا
شهرعلم ومعرفت
شهرمردانی چون
برونسی-کاوه علیمردانی و..............
زاده روستایم-روستایی سرسبزو قشنگ-تابع نیشابور
روستایی
باصفاوباطراوت
مردمی دارد که باهم
مهربانند و صمیمی
اهل علم واهل ایمان
روستایم را دوست می
دارم-دوست می دارم چون:
زاده آنجایم –افتخارم
اینست –
مردم هموطنم ،ازقدیم
الایام ،اهل زحمت بودند
اهل کشت وبرداشت-اهل
خویشتن داری
متعهدبه نظام،دوستدار
رهبر،دوستداران امام
اهل نیشابورم-روزگارم
خوبست-راضیَم من به رضای حقم
هرچه تقدیر من است
گرچه بیچاره ایَم که
به معبود جفا بنمودم
به ازای بهره از نعمت
او،شکرنعمت ننموده ،طمع وحرص به بالا بردم
آدمی این باشد
شکرنعمت نکتد حال ما خسته دلان ،حال آن بیماریست
که ندارد جانی وبه امید فنا دست دعا می دارد
دوست دارد برود ،برود
سوی خدا،تاشود راحت ازاین درد و بلا
وشود راحت ازاین
دارفنا ،حال ما اینطورست
حالتی ناخالص ،
من از آن مردمیَم که
دراندیشه پول وثروت ،دل به دنیا بستم
وبه امید رسیدن به
طلا،راه خود گم کردم
نتوانستم به خدایم
برسم –نتوانستم من به دعا وبه نمازم برسم
حالتم حالت رندان
جفا،حالتی بی مایه،حالتی رو به سقوط
من عاصی نتوانم به
خدا فکر کنم
نتوانم به شب و روز
وبه فردای خودم فکر کنم
نتوانم چو به باران
خداو به تب آینه ها وبه پرو بال ملائک ،
به همان مردم عاشق، به
ندای آسمانی،
به صدای بلبلان وشب
زنده دلان فکرکنم
مرد بیچاره منم،در ره
چاره منم
لیکن آمد به سراغم یک
تلنگُر-یک نشانه-یک صعود
فرصتی داد به من
تابتوانم باشم
فرصتی از خورشید –فرصتی
از باران
لاله هارا دیدم-قصه
ها بشنیدم –گل قرمز چیدم
حال من حال نیاز است
کنون
حال من حالت مردان
خداست
حال من حالت کودک چو
به هنگام وجود
صاف وساده پاک
ومعصوم،ولی:او به توجه محتاج،
منم همچون کودک
،فرصتی یافته ام-ونیازم کم نیست
دست من دست به دامان
کسی ست :که بهاری باشد
دل او مملو از انوار
الهی باشد-بتواند کمکی برمن بیچاره کند
دستهارا باید شست –به
جلو باید رفت
در مسیرباد نوروز-رها
باید رفت
قصه ها باید
گفت-حرفها باید شنید
دل به دریای جنون
باید زد،
رفت تا انتها-رفت تا
پیش خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
شعراز:علی
اکبربوژمهرانی
16/2/1391